فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای صورت زیبا که به سیرت ملکستی بر روی زمین غیرت ماه فلکستی یارب چه سواری تو که بر غارت دلها سرگرم ز هر گوشه پی تاز و تکستی ای کاش ببینند جراحات درونم تا خلق بدانند که کان نمکستی عشق آمده عقل از پی بیچارهگیش رفت وین نیست یقین تو که در عین شکستی ای شیخ که منعم کنی از جنت کویش زین نکته توان یافت که اهل درکستی ای عشق جهان سوز درآ از در اغیار تا یار بداند که چه مجرب محکستی نازم سرتای شمع فروزان فروغی زیرا که در این بزم الفوار یکستی