فرغند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ غَ) (ص.)<BR>۱- پلید.<BR>۲- گندیده، بد - بوی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ غَ) (ص.) ۱- پلید. ۲- گندیده، بد - بوی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرغند. [ ف َ غ َ ] (اِ) گیاهی است که بر درخت پیچد و به عربی عشقه گویند. (برهان ). گیاهی است که خودروی باشد و چون کدو برجهد و به تازی لبلاب خوانند. (یادداشت به خط مؤلف از یک نسخه ٔ خطی فرهنگ اسدی ). - فرغندوار ؛ مانند فرغند : ایا سرو نو در تک و پوی آنم که فرغندواری بپیچم به تو بر. رودکی . ◄ چیزی پلید و گندیده و بدبوی و متعفن و ناخوش را نیز گفته اند و به این معنی با زای فارسی هم آمده . (برهان ). فژغند به معنی پلید چرکین مصحف فرغند است . (حاشیه ٔ برهان چ معین از هنینگ ). رجوع به فژغند شود.