فرغرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ غَ دِ) (ص مف.)<BR>۱- خیسانیده، تر شده.<BR>۲- سرشته، خمیر کرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ غَ دِ) (ص مف.) ۱- خیسانیده، تر شده. ۲- سرشته، خمیر کرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرغرده . [ ف َ غ َ دَ / دِ ] (ن مف ) آغشته و به هم سرشته . (برهان ) : علم چون در نور حق فرغرده شد پس ز علمت نور یابد قوم لد. مولوی . رجوع به فرغار و فرغاریدن شود.