فرغانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرغانه . [ ف َ ن َ ] (اِخ ) نام کوهی است که مردم گیاه در آن کوه میشود (کذا) و آن رستنیی باشد که عربان یبروح الصنم خوانند. (برهان ). رجوع به مدخل بعد شود.
فرغانه . [ ف َ ن َ ] (اِخ ) ناحیه ای است آبادان و بزرگ، با نعمتهای بسیار و اندر وی کوه بسیار است و دشت و شهرها و آبهای روان . و در ترکستان است . آنجا برده بسیار افتد ترک . و اندر کوههای وی معدن زر و سیم است بسیار و معدن مس و سرب و نوشادر و سیماب و چراغ سنگ و سنگ پادزهر و سنگ مغناطیس و داروهای بسیار. و از او طبرخون خیزد و گیاههایی که اندر داروهای عجب به کار شود. و ملوک فرغانه در قدیم از ملوک اطراف بودندی و ایشان را دهقان خواندندی . اخسیکت قصبه ٔ فرغانه است و مستقر امیر است و عمال . اثکث، تشوخ، طماخس، نامکاخس، سوخ، اوال، بغسکین، خواکند، رشتان، زند، رامش، قبا، اوش، اورست، فرسیاب، اوزگند، ختلام، کشوکث و پاب از شهرهای فرغانه است . (حدود العالم ). ولایتی است از ملک ماوراءالنهر مابین سمرقند و چین که آن را اندگان گویند و معرب آن اندجان است . (برهان ).شهر و ناحیتی وسیع است به ماوراءالنهر متصل به بلاد ترکستان در زاویتی از ناحیه ٔ هیطل از سوی مطلعالشمس بر جانب راست کسی که قاصد بلاد ترک بود. بسیارخیر و فراوان رستاق است و گویند در آن چهل منبر (مسجد جامع) بوده است . بین آن و سمرقند پنجاه فرسخ مسافت است و از ولایات آن خجند است ... (معجم البلدان ) : هرچه به عالم دغا و مسخره بوده ست از حد فرغانه تا به غزنی و قزدار... نجیبی . سپاه سپنجاب و فرغانه را دگر مرزداران فرزانه را... نظامی . گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفتا: من نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه . مولوی .
فرغانه . [ ف َ ن َ / ن ِ ] (اِ) نام شعبه ای است از موسیقی که آن را نهاوندک میخوانند. (برهان ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه