فرعون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ عُ) [ معر. ] (اِ.)<BR>۱- عنوان هر یک از پادشاهان قدیم مصر.<BR>۲- مجازاً ستمکار، ظالم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ عُ) [ معر. ] (اِ.) ۱- عنوان هر یک از پادشاهان قدیم مصر. ۲- مجازاً ستمکار، ظالم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرعون . [ ف ِ ع َ ] (اِخ ) نام عامی است ملوک مصر قدیم را چون شاه و ملک برای ما. (از یادداشتهای مؤلف ). در یونانی فرئون، محتمل است که کلمه از طریق سریانی وارد زبان عربی شده باشد و در قرآن هم آمده است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). لقب هر پادشاه مصر. (منتهی الارب ). هرکس که پادشاه مصر بود. (اقرب الموارد) : یکی چون دیده ٔ یعقوب و دیگر چون رخ یوسف سدیگر چون دل فرعون، چهارم چون کف موسی . منوچهری . علی هارون امت بود دشمن زآن همی دارد مر او را، کش چنین آموخت ره فرعون و هامانش . ناصرخسرو. فرعون روزگار ز من کینه جوی گشت چون من به علم در کف موسی عصا شدم . ناصرخسرو. آری بنای جادوی فرعون از جهان ثعبان اسود و ید بیضا برافکند. خاقانی . جام فرعونی خبر ده تا کجاست ؟ کآتش موسی عیان بنمود صبح . خاقانی . تا شودشیر خدا از عون او وارهد از نفس و از فرعون او. مولوی . ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسیی فرعون را زیر و زبر. مولوی . تو را میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر. (گلستان ). این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون است مرصع. (گلستان ). ◄ (معرب، ص، اِ) سرکش . ستمکار. تباهکار. (منتهی الارب ). متکبر و سرکش . (برهان ). مأخوذ از فرعنت به معنی تکبر ورزیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : همه فرعون و گرگ پیشه شدند من عصا و شبان نمی یابم . خاقانی . غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست . سعدی . - فرعون شدن ؛ مغرور و متکبر شدن و سرکشی کردن : نفس از بس مدحها فرعون شد کن ذلیل النفس هوناً لاتسد. مولوی . ◄ (اِ) نهنگ . (منتهی الارب ). تمساح به لغت قبط. (اقرب الموارد). ج، فراعنه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به فراعنه شود.
فرعون . [ ف ِ ع َ ] (اِخ ) نام پدر خضر. (از منتهی الارب ).
فرعون . [ ف ِ ع َ ] (اِخ ) لقب ولیدبن مصعب است و او اول فراعنه ٔ مصر است . (برهان ). این شخص نامش منس بوده و اولین پادشاه مصر بعد از وحدت مصر شمالی و جنوبی است . نامی که مؤلف برهان ذکر کرده حاصل اشتباه تاریخ نویسان دوره ٔ اسلامی است . رجوع به تاریخ ملل شرق تألیف آلبر ماله و ژول ایزاک ترجمه ٔ عبدالحسین هژیر ص ٣٢ و نیز رجوع به فراعنه و فرعون موسی در همین لغت نامه شود.
واژگان قرآن
مُوسى یا فِرْعَوْنُ «فرعون»، اسم عام است و به تمام سلاطین مصر در آن زمان گفته مى شد.(25)