فرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رْ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- هر چیز گستردنی.<BR>۲- قالی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ) (اِ.) شیری که از حیوان نوزاییده دوشند؛ آغوز، فله، فرشه نیز گویند.
(فُ رُ) [ ع. ] (اِ.) جِ فراش.
(فَ رْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هر چیز گستردنی. ۲- قالی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرش . [ ف ُ ] (اِ) آغوز و فله را گویند و آن شیری باشد که از حیوان نوزاییده دوشند و چون بر آتش نهند مانند پنیر بسته شود. (برهان ). فرشه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ رمل . ماسه . شن . بیشتر به ماسه ٔ تک و کنار دریا گویند. (یادداشت به خط مؤلف ).
فرش . [ ف َ ] (اِخ ) رودباری است میان غمیس الحمائم و صخیرات الثمام که آن حضرت (ص ) در آن فرودآمد. (منتهی الارب ). وادیی است بین غمیس الحمائم و مَلَل و فرش و صخیرات الثمام منزل هاست که رسول (ص ) هنگامی که به بدر میرفت بدانها نزول فرمود. (معجم البلدان ).
فرش . [ ف ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ فراش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فراش شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
قالی، زیلو، گلیم، گبه، جانماز، بساط، بوریا، پادری، تودری، زیرانداز، پشتی، قالیچه، سرانداز، کناره، تخته ذرعونیم مخده، صندلی نقش قالی، نگار رنگ فرش، سفید، …
واژگان فارسی سره واژهدان
زیرافکن