فاحش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ح) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- زشت، قبیح.<BR>۲- بسیار، زیاد، آن چه از حد بگذرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ح) [ ع. ] (ص.) ۱- زشت، قبیح. ۲- بسیار، زیاد، آن چه از حد بگذرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاحش . [ ح ِ ] (ع ص ) زشت . ◄ بدخلق . (اقرب الموارد). ◄ بسیار بخیل . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ کثیر، غالب و هرچه از حد تجاوز کند. (اقرب الموارد). بسیار و زیاده از اندازه . ◄ بی شرف . ◄ جسور. گستاخ . ◄ درخشان . ◄ آزمند. ◄ بی تناسب . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
زشت، قبیح بسیار، کثیر آشکار، روشن، واضح جسور، گستاخ بیشرف
فرهنگ طیفی واژهدان
گزاف غاصبانه تمامعیار، کامل، تکمیل مطلق، معرکه
واژگان فارسی سره واژهدان
ناپسند، فراوان، زشت، بیاندازه، بسیار، آشکار