فأس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) [ ع. ] (اِ.) تبر، تیشه.<br>
(اِ.) (گیا.)<BR>۱- گز.<BR>۲- زبان گنجشک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] (اِ.) تبر، تیشه.
(اِ.) (گیا.) ۱- گز. ۲- زبان گنجشک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاس . (اِخ ) شهر مشهور بزرگی است بر کرانه ٔ دریای مغرب، و بزرگترین شهر مراکش شمرده میشود. در بین دو کوه قرار گرفته و عمارات بلند در آن وجود دارد. سمت غربی آن تا چهارهزار گز پر از چشمه هاست و جانب راست آن غرق در چمن های سبز و خرم ... (از معجم البلدان ). شهری عظیم است که قصبه ٔ طنجه و مستقر ملوک است و جایی با خواسته ٔ بسیار است . (حدود العالم ). این شهر امروزبه دو قسمت تقسیم میشود: فاس بالی و فاس جدید که آن را مولای ادریس دوم بنا کرده است . ساکنان شهر ابتدا بربرها و اسپانیایی ها و اقوامی از قیروان بودند. در قرن دهم م . فاس یکی از مراکز علمی و فنی بزرگ شد و در زمان پادشاهان خاندان مرینی (قرن ١٣ و ١٤ م .) به اوج ترقی رسید و دانشگاهها و مدارس هفتگانه در آن به وجود آمد. از بناهای مشهور این شهر مدارس بوعنینا و عطّارین و قرویین و از دانشگاهها سه دانشگاه مولای ادریس، قرویین و اندلس معروف است . (از اعلام المنجد).
فاس . (ع اِ) نباتی که به یونانی اندروصارون گویند. (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به فارسی شود. ◄ طرفاست . (فهرست مخزن الادویه ).
فاس . (اِخ ) نام صحرایی بوده است در دیه هراسکان بر نیم فرسنگی دارم از رستاق کاشان . رجوع به ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٣٧ شود.