غیث
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غِ یْ) [ ع. ] (اِ.) باران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غِ یْ) [ ع. ] (اِ.) باران.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیث . [ غ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) فرس ذوغیث ؛ اسب که درافزاید رفتار را سپس رفتار. (منتهی الارب ). اسبی که بتدریج بر سرعت حرکت خود بیفزاید. فرس ذوغیث ؛ یزداد جریاً بعد جری . (اقرب الموارد). ◄ بئر ذات غیث ؛ چاه که پیوسته در افزایش باشد و ماده اش منقطع نگردد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
غیث . [ غ َ ] (اِخ ) ابن عامربن هجیم بن عمروبن تمیم . از قبیله ٔ تمیم بود، و نام وی حبیب است . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٨٥) (تاج العروس ) (منتهی الارب ).
غیث . [ غ َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبدالسلام بن محمدبن جعفر ارمنازی کاتب . وی خطیب صور بود. به دمشق آمد و به سال ٥٠٩ هَ . ق . درگذشت . (از تاج العروس ).
واژگان قرآن
یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ «غیث» ـ چنان که بسیارى از مفسران و بعضى از اهل لغت تصریح کرده اند ـ به معناى «باران نافع» است، در حالى که «مطر» به هر گونه باران گفته مى شود، خواه نافع باشد یا غیر نافع.(13)
یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ «غیث» ـ چنان که بسیارى از مفسران و بعضى از اهل لغت تصریح کرده اند ـ به معناى «باران نافع» است، در حالى که «مطر» به هر گونه باران گفته مى شود، خواه نافع باشد یا غیر نافع.(13)