عیاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیاری . [ ع َی ْ یا ] (حامص ) حالت و چگونگی عیار. حیله بازی و مکاری . (فرهنگ فارسی معین ). فریبندگی و حیله بازی و مکاری و داغولی . (ناظم الاطباء). ◄ جوانمردی .مروت . مردی . مردانگی . و آن یکی از طرق تربیت قدیم بوده و از اواخر قرن دوم هجری وجود داشته است . رجوع به عیار شود : اگر سیر مروت و عیاری امیر طاهر گویم قصه دراز گردد، اما یک حکایت یاد کنم . (تاریخ سیستان ). ◄ تردستی و زیرکی : ببینی نشنوی تو قول او را نبیند کس چنین هرگز عیاری . ناصرخسرو. به راه ستوران روی می بدین در به چاه اندر افتاده از بس عیاری . ناصرخسرو. بادام دو چشم تو به عیاری و شوخی صد بار به هر لحظه درکند شکسته . سوزنی . به عیاری توان رفتن ره عشق که این ره دامن تر برنتابد. خاقانی . به عیاری ز جای خویش برجست برابر دست خود بوسید و بنشست . نظامی . به عیاری برآر ای دوست دستی برافکن لشکر غم را شکستی . نظامی . دیده نگه داشتیم تا نرود دل با همه عیاری از کمند نجستیم . سعدی . شبی گر جهد گربه هفتاد بام به عیاریش برنیارند نام . امیرخسرو. ◄ طراری . سرقت . دزدی : چه دانید اگر این هم ازجمله ٔ دزدانست، به عیاری درین کاروان تعبیه شده . (گلستان ). دل به عیاری ببردی ناگهان از دست من دزد در شب ره زند تو روز روشن میبری . سعدی . - عیاری کردن ؛ عیارپیشگی . عیاری را پیشه ٔ خود ساختن : زآن طره ٔ پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
راهزنی، سرقت، طراری تردستی، حیله، رندی، زرنگی، فند جوانمردی، عیارپیشگی، فتوت