علف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گیاه.<BR>۲- گیاه سبز، خوراک چهارپایان. ج. علوفه. ؛~ زیر پای کسی سبز شدن کنایه از: انتظار طولانی و بیهوده کشیدن. ؛~ خرس کنایه از: هرچیز مفت و بی ارزش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گیاه. ۲- گیاه سبز، خوراک چهارپایان. ج. علوفه. ؛~ زیر پای کسی سبز شدن کنایه از: انتظار طولانی و بیهوده کشیدن. ؛~ خرس کنایه از: هرچیز مفت و بی ارزش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علف . [ ع َ ] (ع مص ) خوراک دادن به ستور. ◄ بسیار آشامیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
علف . [ ع ِ ] (ع ص ) بسیار خورنده . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). نیک خورنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) درختی است در یمن که برگش مانند برگ انگور بوده آن را خشک میکنند و به عوض سرکه با گوشت می پزند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عُلف شود.
علف . [ ع ُ ] (ع اِ) درختی است در یمن که برگش مانند برگ انگور بوده آن را خشک میکنند و به عوض سرکه با گوشت میپزند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عِلف شود. ◄ ج ِ عَلوفة. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
چمن، ینجه، قصیل چراگاه، مرتع اسپرک، اسپرس، اسپرزه (اسفرزه)، بشقابی، برغست، برگسدابی، بسپایک (بسفایج)، پونهسا، … بابونه، آندیو، سبزی خوردن
واژگان فارسی سره واژهدان
گیاه، سبزه