عقیقرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقیق رنگ . [ ع َ رَ ](ص مرکب ) آنچه برنگ عقیق بود. سرخ رنگ : ز بس که زان دو سپاه بزرگ کافر کشت عقیق رنگ شد اندر دیار هند گیاه . فرخی . عقیق رنگ شده ست این زمین ز بس کز خون به روی دشت و بیابان فروشده ست آغار. عنصری . وان نقاب عقیق رنگ ترا کرد خوش خوش به زر ناب خضاب . ناصرخسرو. ابراز شعاع خنجر تو شد عقیق رنگ کوه از نهیب گرز گران تو یافت کوس . شهاب الدین محمدبن همام (از لباب ). چو بخنده بازیابم اثر دهان تنگش صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش . خاقانی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی