عقیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عِ) [ ع. ] (اِ.) طلای خالص.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ) [ ع. ] (اِ.) طلای خالص.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقیان . [ ع ِق ْ ] (ع اِ) زر خالص که در زمین پیدا گردد. (منتهی الارب ). ذهب خالص . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (مخزن الادویه ). زر که از زمین برآید. (دهار). زر خالص، و گویند آن زری است که در زمین باشد نه آنچه از سنگ استخراج شود. (از اقرب الموارد). زر ردیا. سام . تبر. عسجد. عین . نضر : هر آینه که ز دیدار آفتاب شود به کوه سنگ عقیق و به دشت گل عقیان . فرخی . - امثال : هو له عقیان و لا شی ٔ من عقیان ؛ یعنی او دو طفل دارد در حالی که فقیر است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) اطمی است نزدیک مدینه مر بنی بیاضیه را. (منتهی الارب ).