عزادار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزادار. [ ع َ ] (نف مرکب ) ماتم زده و آنکه بحالت عزا و سوگواری باشد. (ناظم الاطباء). شخصی که بمناسبت فوت یکی از نزدیکان سوکوار باشد. (فرهنگ فارسی معین ). ماتمی . مصیبت زده . سوکوار. شادی و عیش عالم در خاطر دل افکار شرمنده تر ز عید است در خانه ٔ عزادار. محمدسعید اشرف (از آنندراج ). دوستان را نبود بس که بهم یکرنگی پوشش مرده سفید است و عزادار سیاه . میرزا اسماعیل ایما (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
سوگوار، گریان، گریهکنان، اشکریزان، غمگین، محنتزده، عزیزمرده، مادرمرده، مصیبتدیده، مصیبتزده، ماتمدیده، ماتمزده، درسوگ نشسته، ماتمگرفته، نوحهخوان، مصیبتخوان اشکبار، تر [نمناک]
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی