عریض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. ] (ص.) پهن، پهناور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] (ص.) پهن، پهناور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عریض . [ ع َ ] (اِخ ) تپه ای است بسوی نیر بنی غاضرة. و گویند کوهی است . و گویند نام یک وادی است . و گویند جایگاهی است در نجد. (از معجم البلدان ).
عریض . [ ع َ رِی ْ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میربچه ٔ بخش رامهرمز شهرستان اهواز. سکنه ٔ آن ١١٠ تن . آب آن ازرودخانه ٔ گوپال . محصول آن غلات، برنج، کنجد و بزرک است . ساکنان این ده از طایفه ٔ زبید هستند و آن را «بنه زبید» هم نامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
عریض . [ ع ِرْ ری ] (ع ص ) کسی که شر و فساد پیش آرد مردم را، و آنکه کار بی فایده کند و در پی باطل رود. (منتهی الارب ). آنکه برای مردم شر پیش آورد. (از اقرب الموارد).
فرهنگ طیفی واژهدان
ضخیم، کلفت، پهن، پربر، جادار، پهناور، وسیع ناتراوا، چگال قطور، درشت، چاق، بزرگ ورمکرده، منبسط عرضی ازعرض
واژگان فارسی سره واژهدان
گشاد، گسترده، پهناور، پهن، پهن