واژه جو

عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۹۰

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

مگر زمانه اسیر کمند آه من است که باز بالش امید تکیه گاه من است ز دیدن هوس، پاک بین شود چون عشق دمی که حسن تو آلوده نگاه من است صحیفه‌ای که نگردد به آب رحمت پاک گمان برم که سیه نامه گناه من است دو عالم از اثر شعله جمالت سوخت به جر شعاع محبت که در پناه من است

معنی عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۹۰ | واژه جو