عارف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع. ] (اِفا.)۱ - دانا، آگاه.<BR>۲- خدا - شناس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] (اِفا.)۱ - دانا، آگاه. ۲- خدا - شناس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عارف . [ رِ ] (ع ص ) دانا و شناسنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اصطلاح عرفانی ) آنکه خدا او را بمرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانیده باشد و این مقام بطریق حال و مکاشفه بر او ظاهر شده باشد نه بمجرد علم و معرفت حال . جنید گوید: عارف کسی است که حق از سر او گویا و خود ساکت باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص ٩٩٧). ابوتراب نخشبی گوید: عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند و گفته شده است که عارف کسی است که از وجود مجازی خویش محو و فانی گشته باشد. (شرح کلمات باباطاهر ص ٥٠) (لمع صص ٣٥ - ٣٩). و گفته شده است که عارف کسی است که عبادت حق را ازآن جهت انجام میدهد که او را مستحق عبادت میداند نه از جهت امید ثواب و خوف از عقاب . (مصباح الهدایة ص ٨٥). و گفته شده است که عارف کسی است که دنیا بر او تنگ باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص ٩٩٧) : عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ نه چو زنبور کزو شورش و غوغا شنوند. خاقانی . چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدا را شناخت . نظامی . صورت حال عارفان دلق است اینقدر بس چو روی در خلق است . سعدی (گلستان ). عابدان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار. سعدی (گلستان ). تمنا کند عارف پاکباز بدریوزه از خویشتن ترک آز. سعدی (بوستان ). ◄ مقابل عامی : بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط ز بسکه عارف و عامی به رقص برجستند. سعدی . ◄ شکیبا. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عارف . [ رِ ] (اِخ ) (احمد...الزین ) یکی از نویسندگان و ادباء بزرگ عرب در قرن ١٤ هجری و صاحب مجله ٔ عرفان صیداست . او دارای تألیفاتی مانند تاریخ صیدا وتاریخ شیعه میباشد. (معجم المطبوعات ج ٢ ص ١٢٥٩).
مترادف و متضاد واژهدان
سالک، صوفی دانا، صاحبنظر، عالم، عریف، واقف
فرهنگ طیفی واژهدان
سالک، راهرو، رهرو، عاشق پوینده، جوینده صوفی، متصوف، پشمینهپوش، مرید پیر، مراد، مرشد، شیخ، قطب، هدهد مغان مرد حق، اهل طریقت غوث
واژگان فارسی سره واژهدان
شناسا، شناسا، ژرف بین، دانا، خداشناس، بینشمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه