عار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.) عیب، ننگ، رسوایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) عیب، ننگ، رسوایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عار. (ع اِ) عیب و ننگ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ) : تا قیامت آن عار از خاندان ما دور نشود. (تاریخ بیهقی ص ١٢٩). ◄ فضیحت و هر چه در آن عیب لازم باشد. (منتهی الارب ) : شعر تو شعر است لیکن باطنش پر عیب و عار کرم بسیاری بود در باطن دُرِّ ثمین . منوچهری . ♦ عار آمدن ؛ ننگ داشتن : پیاده نگردد که عار آیدش ز شاهی تن خویش خوار آیدش . فردوسی . ز جهل خویش چون عارت نیاید چرا داری همی زآموختن عار. ناصرخسرو. بجز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهی است عار آید. سعدی . ♦ عار بودن ؛ ننگ بودن : فخر دانا بدین بود وینها عیب دینند و علم را عارند. ناصرخسرو. با این همه از عالم عار است مراواﷲ یاران مرا فخر است این عار که من دارم . خاقانی . مرا نیست زآهنگری ننگ و عار خرد باید و مردی ای بادسار. سعدی . وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار. سعدی . ♦ عار داشتن ؛ ننگ داشتن : ابر و دریا سخی بوند به طبع دستش از هر دو ننگ دارد و عار. فرخی . عدلش از آسمان ندارد عار سلسله زآسمان درآویزد. خاقانی . ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم مطرب بزن نوائی کز توبه عار دارم . سعدی . متابع توام ای دوست گر نداری ننگ مطاوع توام ای یار گر نداری عار. سعدی .
واژگان فارسی سره واژهدان
ننگ، شرم، آزرم