عادت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عادت کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خوی گرفتن . معتاد شدن : چشم عادت کرده با دیدار دوست حیف باشد بعد از او بر دیگری . سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
اخت شدن، خوگرفتن آبدیده شدن، تجربه پیدا کردن، استخوان خرد کردن، پیراهن پاره کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
مروسیدن، خوی گرفتن، خو گرفتن، خو کردن