عابد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) [ ع. ] (اِفا.) پرستنده، عبادت کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) [ ع. ] (اِفا.) پرستنده، عبادت کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن عمربن مخزوم . پدر عبداﷲبن سائب عابدی صحابی و عبداﷲبن مسیب عابدی محدث است . (از منتهی الارب ).
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) بیرمی لاری . از شعرا است . هدایت نویسد: نامش زین العابدین و معروف به شاه زند است . اشعار بطریق عرفا بسیار دارد از آن جمله است : آستین برمیفشاندم در سماع دست یار آمد بدستم یللی . (مجمع الفصحاء ج ١ ص ٣٣٩). او راست : روضة المؤمنین . (الذریعه ج ٩ ص ٦٦٢) (صبح گلشن ص ٢٦٥).
عابد. [ ب ِ ] (اِخ ) کوهی است . (منتهی الارب ). کوهی است در اطراف مصر... (معجم البلدان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
نمازخوان، مأموم، مقتدی، عامل، عبادتکننده، عبادتپیشه، متعبد، نمازگزار، باتقوا، احترامگذار، ملتمس، زاهد، دیندار
واژگان فارسی سره واژهدان
پرستگار، خداپرست، پرستنده
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه