ظاهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هِ) [ ع. ] (اِفا. ص.)<BR>۱- پیدا، آشکار.<BR>۲- روی بیرونی هر چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هِ) [ ع. ] (اِفا. ص.) ۱- پیدا، آشکار. ۲- روی بیرونی هر چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ظاهر. [ هَِ ] (اِخ ) ابن عمربن ابی زیدان (١١٠٦ - ١١٩٦ هَ . ق .). مردی زیرک و شجاع بود. اصل وی از مدینه است و یکی از نیاکان او به فلسطین مهاجرت کرد و آنجا توطن گزید. پدرظاهر در روزگار ولایت امیر بشیر شهابی بر لبنان، حاکم صفد و توابع آن بود و پس از او پسرش ظاهر به حکومت صفد نشست . سلیمان پاشا والی دمشق در سال ١١٥٠ هَ . ق . به مقاتله ٔ وی برخاست و ظاهر در طبریه متحصن شد و چون سلیمان پاشا دفعةً وفات یافت و یا به قولی مسموم گشت، در کار ظاهر گشایشی پیدا آمد و بر عکه و ناصریه و طبریه دست یافت . و عثمان پاشا والی دمشق به سرکوبی وی مأمور شد ولی سپاهیان ظاهر او را منهزم ساختند و ولایات صیدا و عکه و حیفا و یافا و رمله و جبل نابلس و نواحی مشرق اردن و صفد و جبل عامل زیر فرمان او درآمد و حکومت عثمانی در ساحل حیفا نیز اضطراراً او را به حکومت آن نواحی بشناخت و پس از این وقایع مردی به نام ابوالذهب که از سران لشکر مصر بود بر وی خروج کرد و حکومت را از چنگ او بیرون کرد و کار ظاهر به خواری کشید. اما چون ابوالذهب ناگهانی در صیداء به سال ١١٨٨ بمرد، ظاهر بار دیگر ولایات وسیعه ٔ خود را تحت سلطه ٔ خویش درآورد و همچنان بر حکومت باقی بود تاآنگاه که دولت عثمانی دسته ای از کشتی ها برای فتح عکه مجهز کرد و ظاهر که سرگرم تهیه ٔ وسائل مقاومت بود گرفتار تزویر و خیانت یکی از سرداران مغربی خویش گردید و کشته شد. (الاعلام زرکلی چ مصر ج ٢ صص ٤٥٤-٤٥٥).
ظاهر. [ هَِ ] (اِخ ) (الملک الَ ...) نوزدهمین سلطان ممالیک برجی . در ٩٠٤ هَ . ق . پس از ملک ناصر ابوالسعادات محمدبن قایت بیگ اشرف، به کوشش خواهر خویش به حکومت رسید، ولی حکومت وی تا اواخر سال ٩٠٥ بیش نپائید و پس از وی حکمداری به جنبلات اشرف رسید. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ٧٥ شود.
ظاهر. [ هَِ ] (اِخ ) ابن ابی منصور الحاکم، مکنی به ابوالحسن و ملقب به الظاهر لاعزاز دین اﷲ. هفتمین خلیفه ٔ فاطمی . او در ٢٧ شوال ٤١١ هَ . ق . به جای پدر به خلافت نشست و در نیمه ٔ شعبان ٤٢٧ پس از پانزده سال و نه ماه و هفده روز خلافت درگذشت . مدت عمر وی سی وسه سال بود. و او مردی نیکوسیرت و سائس و نسبت به رعیت منصف و خوشگذران بود و کارها بر وزیر ابی القاسم علی بن احمد الجرجرائی میرفت، چه ظاهر مقام کفایت وامانت وی دانسته بود. پس از ظاهر پسر او المستنصر باﷲ به خلافت نشست . (الکامل ابن اثیر چ مصر ج ٥ ص ١٨٦).
مترادف و متضاد واژهدان
آشکار، آشکارا، برملا، پدید، پیدا، جلوهگر، علنی، عیان، محسوس، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا هیئت (متضاد: باطن، پنهان، نهان)
فرهنگ طیفی واژهدان
نمود، جلوه، صورت ظاهر، پدیده، عارضه ظاهر بیرونی، برونه، بدنه، بیرون ظواهر، ظاهر قضیه، صورت، اثر، امپرسیون، ادراک مثل، مثال، وجه، شکل ظهور، وقوع، کشف تخیل، خیال، وهم سراب، خطای باصره، شبح، تجسم پدیده، عارضه، حادثه، عوارض، پدیدهها، حادثات، چیز، شیء، ذات محل بیرون زدن، محل ظهور و تجلی، مظهر، آینه
واژگان فارسی سره واژهدان
هویدا، نمود، نمایان، نماد، نما، رویه، پیدا، پدیدار، آشکار
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی