ظالم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) ستمکار، کسی که ظلم میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) ستمکار، کسی که ظلم میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ظالم . [ ل ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ظلم . کسی که چیزی را در غیر موضع خود نهد. بیداد. بیدادگر. ستمگر. ستمکار. جافی . جابر. متعدی . مردم آزار. جفاکار. غاشم . غشوم . قاسط. ظلم کننده : هیچ نیاید که رنج بیند یک روز ظالم در روزگار خویش و نه غافل . ناصرخسرو. با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... و قمع ظالمان ... حاصل است ... می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ). اقوال پسندیده مدروس گشته ... و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز. (کلیله و دمنه ). زن گفت ای ظالم متهور برخیز. (کلیله و دمنه ). سخن که جز به مدیح تونظم داده شود سخنسرای بود ظالم و سخن مظلوم . سوزنی . ظالم که کباب از دل درویش خورد چون درنگری ز پهلوی خویش خورد. محیی الدین یحیی . ♦ ظالم دست کوتاه ؛ تعبیری است مثلی، آنکه با وجودضعیف بودن ستمکار یا مایل به ستم کردن است . ◄ نعت از ظَلم . درخشان . آبدار (دندان ). ◄ کسی که شیر را قبل از گرفتن سرشیر بنوشد. ج، ظالمون، ظالمین، ظُلَّم، ظَلَمة. ◄ (اِ) نوعی از گیاه که شاخ تر و نرم دارد. عشبی است که آن را شاخهای طولانی باشد. ◄ صوف را نیز گویند.
ظالم . [ ل ِ ] (اِخ ) جدّ ابن میاده ابوشرحبیل رماح بن ابرد از شعراء مخضرمی است . رجوع به الموشح مرزبانی ص ١٠٨ شود.
ظالم . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن دُنیر. نام پدر ماریه مادر عبداﷲ و مجاشع و سدوس پسران دارم بن مالک بن حنظله است .
فرهنگ طیفی واژهدان
خبیث، خبثطینت، نامردمی، رذل، سنگدل، ازخدابیخبر، غدار، بیرحم، سختگیر، ضد بشر حیوان صفت، وحشی، ددمنش، درنده، شریر، شرور، خونخوار، آدمخوار قاتل
زورگو، ستمگر، ستمکار، ستمپیشه، بیدادگر، مستبد، غاصب استثمارگر، زالو، زالوصفت
واژگان فارسی سره واژهدان
ستمگر، زورگو، جفاکار، بیدادگر