طلاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلاع . [ طِ ] (ع مص ) واقف گردیدن . ◄ طالَعَ بالحال ؛ ظاهر کرد حال را. (منتهی الارب ).
طلاع . [ طِ ] (ع اِ) طلاع الشی ٔ؛ پُری چیزی . ج، طُلْع. و منه حدیث عمر (رض ): لو ان لی طلاع الارض ذهباً لافتدیت به . (منتهی الارب ). پُری چیزی . (منتخب اللغات ). پُری . (مهذب الاسماء). ◄ هرچه بر آن آفتاب تابد. (منتهی الارب ). طلاع الارض ؛ روی زمین که آفتاب بر آن تابد. (مهذب الاسماء).
طلاع . [ طَل ْ لا ] (ع ص ) رجل طلاع الثنایا و الانجد؛ مرد نیک آزماینده ٔ کارها. (منتهی الارب ) : انا ابن جلا و طلاع ُالثنایا متی اضع العمامة تعرفونی . (از خطبه ٔ حجاج بن یوسف در مسجد کوفه ). ◄ مرد درآینده و تصرف کننده ٔ در کارها. ◄ مرد نیک ماهر و شناسا و تجربه کار و تیزفهم و زیرک . (منتهی الارب ). آنکه کارها آزموده باشد. (منتخب اللغات ). ◄ آنکه پیوسته همت او مایل به معالی امور باشد. (منتهی الارب ). آنکه قصد کارهای بزرگ کند. (مهذب الاسماء). آنکه اراده ٔ کارهای بزرگ کند و مرتکب امور عظیم گردد. (منتخب اللغات ).