طاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طاس . (اِ) در اصل فارسی تاس است، فارسی زبانان عربی دان به طاء نویسند و رواج گرفت، از عالم طپیدن و طلا به معنی طشت کلان و گهری . (غیاث اللغات ). و در منتخب نوشته ظرفی که درو آب و شراب خورند و هیچ نگفته که معرب است و در شرح نصاب نوشته که : طاس از لغات مولد است یعنی عربی نیست بلکه از آن گرفته اند. (غیاث اللغات ). ج، طاسات . (مهذب الاسماء). پنگان . (لغتنامه ٔ اسدی ). فنجان . اجانة. ظرفی که در آن آشامند. ظرف شراب . جام . آوند شراب . (دهار). مکّوک ؛ طاس که بدان آب خورند. (منتهی الارب ). پیاله . تشت . طشت : تو چه پنداریا که من ملخم که بترسم ز بانگ سینی و طاس . خسروی . سیه چهره و ریش کافورگون دو چشمش بمانند دو طاس خون . فردوسی . یکی طاس پر گوهر شاهوار ز دینار چندی ز بهر نثار. فردوسی . همان هر چه زرین به پیش اندر است اگر طاس و جام است وگر مجمراست . فردوسی . بجوشید بر هر دو جوشن زخشم چو دوطاس خون کرده از کینه چشم . فردوسی . بگفت این و از بارگه شد برون دو چشمش بمانند دو طاس خون . فردوسی . سنگی زده است پیری بر طاس عمر تو کان را بهیچ روی نیارد کس التیام . ناصرخسرو. اینت مسکر حرام کرد چو خوک وانت گفتا بجوش و پر کن طاس . ناصرخسرو. این طاس خالی از من و آن کوزه ای که بود پارینه پر ز شهد مصفی از آن تو. وحشی . ◄ درفارسی ظرفی که بحمام برند و در آن آب کرده نزد خویش نهند استعمال را. این ظرف را در ترکی هم طاس گویند. ♦ سرطاس نشاندن ؛ به جربزی و مکر کسی را بگفتن راز بازداشتن . ♦ طاس گم شدن ؛ هیاهوی برپا شدن . قیل و قال برخاستن . ◄ و نیز نام جامه ٔ زرتار. (از چراغ هدایت ) (غیاث اللغات ). ◄ قبه مانندی از فلز در گردن نیزه که پرچم را در آن آویزند. (شرح دیوان خاقانی ) : جهان بپرچم طاس رماح او نازد کزین دو مادت نور و ظلام او زیبد. خاقانی . ◄ آویزهای طلا و نقره که بر علم آویزند. (شرح دیوان خاقانی ) : کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاس چون زلف آنکه عید بتان خواند آذرش . خاقانی . ◄ حقه ٔ سیم ؛ از اسباب زینت است . (شرح دیوان خاقانی ) : آن نگویم کز دم شیر فلک در آفتاب پرچم و طاسش برای خنگ و اشقر ساختند. خاقانی . ◄ (ص ) سر بیموی . داغسر. دغسر. تاس . داس . داس سر. روخ . روخ چکاد. ◄ (اِ) در بازی نرد، کعب . کعبة. هر دو طاس نرد؛ کعبتین . طاسهای نرد. رجوع به طاسک شود.