واژه جو

طاس زر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

طاس زر. [ س ِ زَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ). ◄ در افواه شنیده شده که صحرای شهر دربند به طاس زر موسوم است و مراد از عقرب (در شعر زیر) مردم شرور آنجا میباشند که در زمین زرخیزی مقام دارند. (شرح دیوان خاقانی ) : گویند پر ز عقرب طاس زر است حاشا کز حرمتش فلک را عقرب فکند نشتر. خاقانی .

معنی طاس زر | واژه جو