ضابط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- نگاه دارنده، حفظ کننده.<BR>۲- شحنه.<BR>۳- حاکم. ج. ضوابط.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- نگاه دارنده، حفظ کننده. ۲- شحنه. ۳- حاکم. ج. ضوابط.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضابط. [ ب ِ ] (ع ص، اِ) فراهم آورنده . نگاهدارنده . نگاهدارنده ٔ چیزی . آنکه ضبط مدینه و سیاست آن را از طرف سلطان بس باشد. شِحنه : گرد عالم گشتن چه سود، پادشاه ضابط باید. (تاریخ بیهقی ). پادشاه ضابط باید، چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد و زود دست بمملکت دیگر یازد... (تاریخ بیهقی ص ٩٠). ما را خداوندی گماشت عادل و مهربان و ضابط. (تاریخ بیهقی ). ◄ مُبرّ: انّه لمُبِرّ بذلک ؛ ای ضابط له . ◄ رجل ضابط؛ مرد هشیار و توانا و سخت . ◄ شتر قوی سخت . ◄ شیر بیشه . (منتهی الارب ). ◄ در اصطلاح درایة، متقن مثبت . ج، ضابطون، ضُبّاط، ضوابط.
مترادف و متضاد واژهدان
بایگان پاسبان، پلیس، شحنه، شرطه محصل، ممیز مباشر حاکم، والی
واژگان فارسی سره واژهدان
نگهبان، نگاهدارنده، کاردار