واژه جو

صطم

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

صطم . [ ] (ع مص ) بستن چنانکه پنجره را. (دزی ج ١ ص ٨٣٢). ◄ آب فولاد دادن . سطم . ◄ صطم الفلاح السکة؛ علق علی رأسها الفولاذ لتطول و تقوی علی شق الارض . (محیط المحیط) (دزی ج ١ ص ٨٣٢).

معنی صطم | واژه جو