صحو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) هوشیار شدن.<BR>۲- (اِمص.) هوشیاری، مقابل سُکر به معنی مستی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) هوشیار شدن. ۲- (اِمص.) هوشیاری، مقابل سُکر به معنی مستی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحو. [ ص َح ْوْ ] (ع مص ) هوشیاری . هوشیار شدن از مستی . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). از مستی بهوش آمدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). مقابل سکر و مستی . ◄ و در اصطلاح اهل تصوف عبارت است از معاودت قوت تمیز و رجوع احکام جمع و تفرقه با محل و مستقر خود. (ازنفائس الفنون ). صحو در اصطلاح صوفیه گم و نابود کردن اوصاف و عادات و سکر بمعنی استیلای سلطان حال است، وبعضی گفته اند صحو عود کردن بطرف ترتیب افعال، و فناسقوط اوصاف بشری است . (از غیاث اللغات ). و در تعریفات آرد: صحو بازگشت عارف است باحساس پس از غیبت و زوال احساس وی و کمترین درجه اندر صحو رؤیت بازماندگی بشریت بود. (کشف المحجوب هجویری ص ٢٣٢) : موج خاکی فهم و وهم و فکر ماست موج آبی صحو و سکر است و فناست . مولوی . جمله ٔ ذرات در وی محو شد عالم از وی مست گشت و صحو شد. مولوی . ای تو نارسته از این فانی رباط تو چه دانی صحو و سکر و انبساط. مولوی . باز آن جان چون بحق او محو شد بازماند از سکر و سوی صحو شد. مولوی . ◄ ترک دادن نادانی جوانی و کودکی و باطل را. ◄ رفتن سردی . (منتهی الارب ). ◄ رفتن ابر یا پریشان شدن آن . (منتهی الارب ). بشدن میغ. (تاج المصادر بیهقی ). ♦ یوم ٌ صحو ؛ روز بی میغ. (مهذب الاسماء). ◄ پدید آمدن طریق . (مصادر زوزنی ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه