واژه جو

صحب

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

صحب . [ ص َ ] (اِخ ) ابن سعد. پدر قبیله ای است و از آن قبیله است اشعث صحبی شاعر. (منتهی الارب ).

صحب . [ ص َ ] (ع اِ) ج ِ صاحب . (منتهی الارب ). اسم جمع صاحب . (غیاث اللغات ). ◄ (مص ) بازکردن پوست مذبوح را و پاکیزه ساختن . (منتهی الارب ).

معنی صحب | واژه جو