صبیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ) [ ع. ] (ص.) خوبرو و سفید چهره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ ع. ] (ص.) خوبرو و سفید چهره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبیح . [ ص َ ] (اِخ ) ابن المحرث مکنی به ابومریم الحنفی . صحابی است .
صبیح . [ ص َ ] (اِخ ) وی از صحابه و آزادکرده ٔ حویطب بن عبدالعزیز و جد مادری محمدبن اسحاق است وآیه ٔ شریفه ٔ: «والذین یبتغون الکتاب مماملکت ایمانکم فکاتبوهم ان علمتم فیهم خیرا» (قرآن ٣٣/٢٤) درباره ٔ او نازل شده است . (قاموس الاعلام ترکی ).
صبیح . [ ص َ ] (اِخ ) وی از اصحاب پیغمبر و آزادکرده ٔ سعیدبن العاص اموی است . او هنگام تدارک سفر بدر بیمار شد و پیغمبرابوسلمةبن عبدالاسد را فرمود که بر شتر او نشست و درغزوات دیگر خود وی حاضر بود. (قاموس الاعلام ترکی ).