واژه جو

صبوحی زدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

صبوحی زدن . [ ص َ زَ دَ ] (مص مرکب ) صبوحی نوشیدن . نوشیدن شراب در بامداد : بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست ای مجلسیان راه خرابات کدامست ؟ سعدی . ♦ صبوحی زده ؛ که صبوحی نوشیده باشد، که شراب صبحگاهی زده باشد : بصفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته بمفتاح دعا بگشایند. حافظ. یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود. حافظ.

معنی صبوحی زدن | واژه جو