واژه جو

صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۹۱

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

در محبت کام نتوان بی‌دل خونخواره یافت غنچه خونها خورد تا چون گل دل صدپاره یافت لنگر آسودگی دست مرا بر چوب بست تا به دست بسته روزی طفل در گهواره یافت گریه شادی حجاب چهره مقصود شد بعد ایامی که چشمم رخصت نظاره یافت

معنی صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۹۱ | واژه جو