واژه جو

صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۸۳

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

می‌خرامید و صبوح از می‌بی غش زده بود لاله‌ای بود که سر از دل آتش زده بود ای مه عید کجا گم شده بودی دیروز؟ که کمان ابروی من دست به ترکش زده بود

معنی صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۸۳ | واژه جو