صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب نفس در سینهام چون خار در پیراهن است امشب ز جوش اشک میلرزد چو اهل حشر مژگانم قیامت در مصیبت خانه چشم من است امشب سر پیوند دارد با گسستن رشته جانم جهان بر دیده من همچو چشم سوزن است امشب همان چشمی که با خورشید میزد لاف همچشمی تهی از نور بینش همچو چشم روزن است امشب شب دوشین، تبسمهای پنهانی که میکردی نمک پاش جراحتهای پنهان من است امشب عجب دارم که پیوند حیاتم نگسلد از هم که پیچ و تاب زلفش در رگ جان من است امشب چه سازم در سلامت خانه تجرید نگریزم؟ مرا یک دانه و برق بلا صد خرمن است امشب همان دستی که صائب دوش با او داشت در گردن ز هجران با غم روی زمین در گردن است امشب