صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر چه افکندم به روغن، نان خلق از خوی چرب قسمتم چون شمع کاهش شد ز گفت و گوی چرب برق عالمسوز شد، افتاد در خرمن مرا هر چراغی را که روشن کردم از پهلوی چرب تشنگی نتوان به شبنم بردن از ریگ روان خشکی سودا نگردد کم به گفت و گوی چرب با سبک مغزان تن پرور، سخن بیفایده است از قبول نقش، کاغذ راست مانع روی چرب آنچنان کز خشک مغزی دوست دشمن میشود میتوان کردن ملایم خصم را از خوی چرب صید را پهلوی لاغر میشود خط امان میکشد در خاک و خون نخجیر را پهلوی چرب نیست در خوی نکویان چرب نرمی را اثر سرکشی در شمع افزون گردد از گیسوی چرب گر چه دست چرب را کمتر بود گیرندگی میبرد از چربدستی بیش دل را موی چرب قسمت عشاق از سیمین عذاران کاهش است رشتهها را میگدازد گوهر از پهلوی چرب هست با تن پروران صائب فلک را لطف بیش پنجه قصاب بر خود بالد از پهلوی چرب