صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب میکند هر قطره باران کار صد دریا شراب شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد فیض آب خضر دارد در دل شبها شراب تنگنای شهر جای نشأه سرشار نیست داد جولان میدهد در دامن صحرا شراب لاله در خارا خمار از باده لعلی شکست میشود از سنگ بهر میکشان پیدا شراب میزنم جوشی به زور باده در دیر مغان سالها شد تا چو خم دارد مرا بر پا شراب حسن سعی نوبهار از سرو و گل ظاهر شود مینماید خویش را در ساغر و مینا شراب تیغ کوه از چشمه سار ابر گردد آبدار سربلندان را رسد از عالم بالا شراب نیست از تدبیر، میدادن به ما دیوانگان کار روغن میکند بر آتش سودا شراب ما خمارآلودگان را بیشرابی میکشد عمر ما باقی است، تا باقی است در مینا شراب نیست پای شمع را از شمع جز ظلمت نصیب زنگ نتوانست بردن از دل مینا شراب چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را چون شود از عکس ساقی آتشین سیما شراب برق عالمسوز نتواند به گرد ما رسید این چنین کز خویش بیرون میبرد ما را شراب باده میباید که باشد، عقل گو هرگز مباش در کدوی سر خرد کم به که در مینا شراب زاهدان خشک را چون توبه میدر هم شکست این سزای آن که میگیرد به استغنا شراب دست چون از دامن مینای میکوته کنیم؟ میدهد ما را خبر از عالم بالا شراب تا نمیدر جویبار همت سرشار هست کی کند صائب گدایی از در دلها شراب؟