صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شانه زند چو کلک من طره مشکفام را سرمه خامشی دهد طوطی خوش کلام را فاخته کو، که بوسه بر کنج دهان من زند؟ سرو پیاده گفتهام شیشه سبز فام را مرغ چمن رمیدهام زخمی خار آشیان کی به بهشت میدهم حلقه چشم دام را در ته پای سرو مینشأه بلند میدهد ساقی سبز خوش بود باده لعل فام را تیغ دو دسته گر زند خار به چشم روشنم شعله من نمیکشد دشنه انتقام را رحم به تیره روزی صائب دلشکسته کن دور کن از عذار خود طره مشکفام را