صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست یک منزل است دریا سیل سبک عنان را هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را حسن غیور را نیست پروای تلخکامان از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را از حسنهای محجوب داغند خیره چشمان طفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را از آب روی یوسف خاک مراد گردید گردی که بر جبین بود از راه کاروان را مستغرق فنا را از نیستی خطر نیست کشتی درست باشد دریای بیکران را از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابد پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارش باد مراد داند دمسردی خزان را از ناقصان خموشی عرض کمال باشد نتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را بیداغ عشق صائب روشن نمیشود دل خورشید میفروزد رخسار آسمان را