صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فانوس حجاب است چراغ سحری را دامن به میان بر زده باید سفری را در دامن منزل نبود بیم ز رهزن همراه چه حاجت سفر بیخبری را؟ دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح چون غنچه نشکفته نسیم سحری را سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش با سنگ سر و کار بود شیشه گری را از بیثمران باش که چون سرو درین باغ سرسبزی جاوید بود بیثمری را بیهوده فلک کار به دل تنگ گرفته است از شیشه شکستی نرسد بال پری را شد ترس من از نامه اعمال فزونتر تاریکی شب بیش کند بیجگری را نتوان به سپر برد کجی از گهر تیغ عینک ندهد فایدهای کج نظری را بس جای که آهستگی آنجاست درشتی بیپرده کند نرمی گفتار، کری را تا صاحب فرزند نگردی، نتوان یافت در عالم ایجاد، حقوق پدری را صائب به جز آشفتگی دل ثمری نیست در دایره چرخ، پریشان نظری را