صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وقت است سربرآورد از خاک، لالهها آید ز زور باده به گردش پیالهها گردید تازه، داغ فرورفتگان خاک در چشم و دل مرا ز تماشای لالهها دیوانگی است سلسله پای کودکان وحشت نمیکنند ز مجنون غزالهها در دور عارض تو چو اشک از نظر فتاد ماهی که بود مردمک چشم هالهها تا دل ز داغ ساده بود، فرد باطل است بیمهر، اعتبار ندارد قبالهها هر چند نی به ناله ز دلها گرهگشاست از بند خود خلاص نگردد به نالهها بر صفحه عذار بتان، نقطههای خال در مصحف مجید بود چون جلالهها صائب به چشم هر که شد از فکر خرده بین در هیچ نقطه نیست، نباشد رسالهها