صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افکندهاند در جگر سنگ رخنهها از موج تازیانه حکم تو آبها در مجلس شراب تو از شوق میزنند پروانه وار سینه بر آتش کبابها شادم ز پیچ و تاب محبت که میرسد آخر به زلف، سلسله پیچ و تابها از آه ما در انجمن حسن میپرد چون نامههای روز قیامت نقابها بیدار شو که در شب یلدای نیستی در پرده است چشم ترا طرفه خوابها بیداری حیات شود منتهی به مرگ آرامش است عاقبت اضطرابها تسلیم شو، وگرنه برای سبکسران تابیدهاند از رگ گردن طنابها صائب به این خوشم که مرا آزمودهاند شیرین لبان به باده تلخ عتابها ای حسن پرده سوز تو برق نقابها روی عرق فشان تو سیل حجابها از نقطههای خال تو در هر نظارهای بیرون نوشته حرف شناسان کتابها از انفعال روی تو گلهای شوخ چشم بر پیرهن فشانده مکرر گلابها در رشته میکشند گهرهای آبدار در موج خیز حسن تو دام سرابها