صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با اختیار حق چه بود اختیار ما؟ با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟ ای روشنان عالم بالا مدد کنید شاید ز قید سنگ برآید شرار ما از رنگ و بوی عاریه دامن کشیدهایم چون عنبرست از نفس خود بهار ما در تنگنای کوزه چه لازم بسر بریم؟ دریا به خاک میتپد از انتظار ما چندین هزار خانه دل میرسد به آب تا از میان گرد برآید سوار ما در وصل و هجر کار دل ما تپیدن است دایم به یک قرار بود بیقرار ما دام و قفس نماند درین طرفه صیدگاه تا آرمیده شد دل وحشت شعار ما عاقل به پای خویش به زندان نمیرود ای جسم، روز حشر مکش انتظار ما در ملک بیزوال رضا انقلاب نیست صائب یکی است فصل خزان و بهار ما این آن غزل که مولوی روم گفته است آمد بهار خرم و نامد بهار ما