صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما ایوب را کند کمری، بار درد ما چون پیش طاق همت خود را کنیم نقش گردون نمیشود صدف لاجورد ما برگ خزان زمین ادب بوسه میدهد پیش دل رمیده و رخسار زرد ما افتادگی در آب و گل ما سرشتهاند باشد چو نقش پای زمین گیر گرد ما در رزمگه برهنه چو شمشیر میرویم در دست دشمن است سلاح نبرد ما صائب به حیرتم، که گرفته است چون قرار در کوچه بند زلف، دل هرزه گرد ما؟