صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل خود به خود شکسته شود عشق پیشه را سنگ است در بغل میپر زور شیشه را چشم بد ستاره به عاشق چه میکند؟ از کرم شب فروز چه غم شیر بیشه را؟ در ساز با خزان حوادث که همچو سرو بار دل است میوه بهار همیشه را پیران شکار طول امل زود میشوند در خاک نرم، حکم روان است ریشه را آورده است صورت شیرین برون ز سنگ فرهاد چون به سر ندهد جای تیشه را؟ شمع و شراب و شاهد من خون دل بس است برق از فروغ باده بود ابر شیشه را رنگی به روی کار نیاری چو کوهکن از خون خویش تا ندهی آب تیشه را صائب لباس برق نگردد حجاب ابر تا چند زیر خرقه توان داشت شیشه را؟