صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طاعت کند سرشک ندامت گناه را ریزش سفید میکند ابر سیاه را نقصی به سرکشان ز تواضع نمیرسد حسن از شکستگی شود افزون کلاه را ز افتادگی به مسند عزت رسیده است یوسف کند چگونه فراموش، چاه را؟ از عشق پاک، دایره حسن شد تمام آغوش هاله ساخت کمربسته چاه را تا گشت روشنم که به جایی نمیرسد کردم گره چو لاله به دل دود آه را مشکل که خط سبز به انصاف آورد آن چشم نیم مست فراموش نگاه را خواهد به صد نیاز ز درگاه بینیاز صائب دوام دولت عباس شاه را