صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از گرد خط، فزود محبت به دل مرا پای به خواب رفته فرو شد به گل مرا هر شکوهای که هست، ز درمان بود مرا ورنه ز درد نیست غباری به دل مرا آزادگی چو سرو بود عذرخواه من دست تهی ز خلق ندارد خجل مرا دوزخ فسرده میشود از مشت آب من دارد ز بس که شرم گنه منفعل مرا باشد چو نقش پای زمین گیر، برق و باد در کوچهای که رفته فرو پا به گل مرا من کز یگانگی در توحید میزنم ترسم دو زلف یار نماید دو دل مرا بیپرده کردم آنچه نبایست کردنم حاشا که عفو یار نماید خجل مرا دزدیدهام چو زخم ازان تیغ آبها ای وای تیغ او نکند گر بحل مرا صائب ز داغ عشق شکایت چسان کنم؟ کز قید عقل داد نجات این سجل مرا