صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیچیده است دست تو دست کلیم را در حقه کرده لعل تو در یتیم را موج از حقیقت گهر بحر غافل است حادث چگونه درک نماید قدیم را؟ در قتل ما به نرگس خود مصلحت مبین کاندیشه صحیح نباشد سقیم را! دریاست داغ حوصله من، که چون صدف میپرورم به دست تهی صد یتیم را مخصوص اهل حال بود گوشمال عشق آتش دهد فشار، گل خوش شمیم را گرد خجالت از رخ سایل که میبرد؟ شرم کرم اگر نگدازد کریم را فقر سیاهرو محک بخل و همت است محتاج از کریم شناسد لئیم را صائب ز بندههای باخلاص میشود هر کس به یک طرف نهد امید و بیم را