صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دانستهام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف میشکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی بازار خویش را در زیر بار منت پرتو نمیرویم دانستهایم قدر شب تار خویش را زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک در خواب کن دو دیده بیدار خویش را نادیدنی است صورت بیمعنی جهان روشن مساز آینه تار خویش را هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم چون سرو بستهایم به دل بار خویش را چون صبح دادهایم به یک جرعه شفق خندان به پیر میکده دستار خویش را اظهار فقر پیش فرومایگان مکن پوشیده دار گوهر شهوار خویش را (هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد از رشتههای زلف، دل زار خویش را) در زیر خاک و گرد کسادی نهفتهایم از چشم خلق گوهر شهوار خویش را از بینش بلند، به پستی رهاندهایم صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را