صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روی تو سوخته است دل لاله زار را در غنچه کرده است حصاری بهار را برده است جستجوی تو آرامش از جهان از کبک پای کم نبود کوهسار را ظلم است شستن آیه رحمت به آب تیغ متراش زینهار خط مشکبار را شب زنده دار باش که خورشید میدهد در دیده جای، شبنم شب زنده دار را روزی طلب به تیغ زبان کن که نیش برق گوهر فشان کند رگ ابر بهار را از قرب اهل حال شود چوب خشک سبز منصور میکند شجر طور دار را غیرت به سوز عاریتی تن نمیدهد جوهر برآورد ز دل آتش چنار را دور از گهر غبار یتیمی نمیشود نتوان ز یاد برد من خاکسار را دشنام تلخ صائب ازان لب مرا بس است حاجت به نقل نیست میخوشگوار را