صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رویی به طراوت قمر داری چشمی ز ستاره شوختر داری در مصر وجود، ماه کنعان را از حسن غریب دربدر داری شمشیر تو جوهر دگر دارد از پیچ و خمی که بر کمر داری زان چهره که بوی خون ازو آید پیداست که ریشه در جگر داری چون گل که ز برگ فاش شد بویش از پرده شرم پرده در داری شرمی که ز باده آب میگردد در مستیها تو بیشتر داری تیغ مژهای به خون رسوایی از گوهر راز تشنهتر داری شیرینی جان به رونما خواهد تلخی که نهفته در شکر داری از روزن دل ندیدهای خود را از خوبی خود کجا خبر داری؟ دلخون کن خاتم سلیمان است نقشی که بر آن عقیقتر داری خورشید چراغ روز میگردد زان چهره اگر نقاب برداری از جنبش نبضها خبر دارد دستی که ز ناز بر کمر داری نه با تو، نه بیتو میتوان بودن وصلی ز فراق تلختر داری وقت سفرست تنگ، میترسم فرصت ندهد که توشه برداری انگشت به حرف کس منه صائب از درد سخن اگر خبر داری